| در کوچه باغ فراموشي |
|
Sunday, February 05, 2006
٭
........................................................................................در کجای نتوانستن آدمیست آن هجای رهائی بخش که یافتنش چنین سخت می نماید و آن افگار پراکنده و بیمار ، حصارهای بلند، و خفقان هنجارها که مصلوبشان می شویم دلم از سرب دمادمی که فرو می برم سنگین است کاش پنجره را گشوده بودی و بالهای پرنده را آسمان، کوتاه می نماید با ستارگان دور دست تن زمینی ام ورم کرده از انباره ی ترسها و تردیدها و زایش هر باره ی سایه ها که تن ضعیفمان را در خود فرو میکشند کاش پنجره را گشوده بودی و چشمانت را 11/11/84 نوشته شده در ساعت 2:34 AM توسط Maria
|