در کوچه باغ فراموشي




Sunday, February 05, 2006

٭
در کجای نتوانستن آدمیست
آن هجای رهائی بخش
که یافتنش چنین سخت می نماید
و آن افگار پراکنده و بیمار ،
حصارهای بلند،
و خفقان هنجارها که مصلوبشان می شویم
دلم از سرب دمادمی که فرو می برم سنگین است
کاش پنجره را گشوده بودی
و بالهای پرنده را
آسمان،
کوتاه می نماید با ستارگان دور دست
تن زمینی ام ورم کرده
از انباره ی ترسها و تردیدها
و زایش هر باره ی سایه ها
که تن ضعیفمان را در خود فرو میکشند
کاش پنجره را گشوده بودی
و چشمانت را
11/11/84



........................................................................................

Home